آبستنم،
نزدیک به یک سال و اندی می شود،
شاید یکی از همین روزها بزایم."میم" را.
*
معلوم است وقتی که مرد،هفته ای سه روز،توی خانه "کار" می کند،دیر به دیر می زایم.
این که پرسیدن ندارد!ساعت ها و روزها حتی نمی توانم پا بگذارم توی حیاط خلوت م.دلتنگ در آغوش گرفتنش هستم.در آغوش گرفتن حیاط خلوتم.
هی آبستن می شوم و هی حرف هایم نارس سقط می شوند، وقتی حیاط خلوتی ندارم برای زاییدن!
برچسبها: بادبادکم
خلقت زن - اثر بی نظیر شل سیلور استاین
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند. -اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها. خداوند سری تکان داد و فرمود : بله. يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان. اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد . خداوند فرمود : نمی شود !! از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد. اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی . بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد. خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است. فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟ خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد . فرشته پرسيد : چه عيبی ؟ خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند. |
پی نوشت:کاش قدر خودم را بیشتر بدانم.
به پایان رسید و دیگر از دوسالگی...
امروز دوازدهم فروردین ماه است.دارم به تهران می رسم. بیست ساعتی می شود، که توی راهیم.
صندلی ام درست پشت سرِ استادم است.این،آخرین دقایق مصاحبت و مجالست با او است.تمام این دوازده روز را غنیمت دانستم و دمی غافل از او نبودم. لبریزم و در حیرت این آب شور.که پس از این همه نوشیدن باز این همه تشنه ام.
آفتاب تهران تازه دمیده.آنِ خداحافظی است.بچه های دانشکده دارند روی هم را می بوسند و آرزو می کنند که باز همسفر باشیم با هم.
تمام شد...
*
بغلش می کنم.دومین دندانش افتاده.برنج نیم دانه ی پایینی.پرسیدم؛چکارش کردی؟گفت؛به مامان گلی داده است.
دستم را می گیرد و می بردم توی اتاق.هی حرف می زند برایم.نمی گذارد بیایم بیرون.لحظه ای حتی.عیدی هایش را نشانم می دهد.که اینهمه عیدی جمع کرده.که با عمو،حمام رفته.که گاهی که دلش برایم تنگ شده،که گریه کرده.
سوغاتی اش را پیش از سفر خریده ام."ماموتِ" مورد علاقه اش.همانطور که تمام حواسش به ماموت اش است و دارد بازی می کند،خودش را به من چسبانده.این چسباندن ساعت ها به طول انجامید.
*
اردیبهشت دو ساله شد.
برای لیلی:
دو سال پیش ،اگر پیدایت نکرده بودم،به راه دیگری رفته بودم بی شک.هرز رفته بودم بی تردید،میان این بازار مکاره.برای منِ تازه از گرد راه رسیده ،کنار بساط پر رونقت جا باز کردی و گفتی: بفرما!
.
برای مخاطب خاص:
"اگر همراهی ات با نهال تازه به بارم نبود.بی شک بی ثمر می ماندم.ممنون بودنت هستم و همراهی ات.
اشک از شور نشأت می گیرد.شور لازمه ی آگاهی است و صد البته نه کافی.شور بستری باید بشود برای شعور.کم به تاراج نرفته است این آیین،از شورهایی که بی شعور بود.امید وارم که شورم،شعور شود."
ای مرز پر گهر...
مرز ایران-گمرک
سیم کارت ایرانی را می گذارم توی گوشی ام.به دنبال پریز می گردم برای شارژ.غلغله است میان سالن.همه ی کاروان ها در انتظار ورود هستند.پایان تعطیلات نوروز ازدحام را بیشتر کرده.از میان یک گروه زائر افغانی،به سختی رد می شوم و خودم را به پریز می رسانم.
ناگهان!یکی شان،که مرد جا افتاده ای بود، بلند شد و نیمکت را خالی کرد و گفت:«خانم!بفرما بشین»
تشکر کردم.زمان زیادی نداشتم و منتظر اعلام شماره ی گذرنامه ام برای ورود به ایران بودم.
با لحنی که یک جور تحکم مطلوب تویش بود،دوباره گفت:«خانم!بفرما بشین،افغانی غیرت داره».
پی نوشت:
حس ورود به وطن، حس خوشایندی است.حس ورود به جایی که همه ی در و دیوارش به زبان فارسی نوشته شده است،خیلی حس خوشایندی است.
یاد آن جا،برایم چونان بوی معطری می ماند.درب شیشه ی عطرم را بستم برای روزهای بی نوری.کلید در صورت تمایل اعطا می شود.
برچسبها: از دیگران, بادبادکم


